سلام، من حسین فرح بخش هستم، دانش آموخته مقطع دکتری پژوهش هنر، به وبسایت شخصی من خوش آمدید!

یکی از مسائل بنیادین در فضای هنری کشور ما، فاصله عمیق میان تولید هنری و نظریه است! در غیاب نظریه، عمل هنری به‌راحتی به تکرار فرم‌ها، پیروی از مدهای زودگذر و انطباق با ذائقه بازار تقلیل می‌یابد! این دوگانگی، به شکل‌گیری هنری منجر می‌شود که یا فاقد عمق فکری است، یا از واقعیت زیسته هنرمند و مخاطب فاصله دارد! از سوی دیگر پژوهش در حوزه هنر و علوم انسانی، زمانی واجد معنا و کارکرد اجتماعی است که از انحصار نهاد دانشگاه خارج شود و به شکلی قابل فهم، انتقادی و زنده وارد میدان واقعی هنر شود! محدود کردن پژوهش به چارچوب‌های بسته دانشگاهی، هم ظرفیت‌های آن را عقیم می‌کند، و هم آن را به دانشی خودبسنده و بی‌اثر بدل می‌سازد؛ دانشی که بیش از آن‌که در پی فهم و تغییر واقعیت باشد، در خدمت بازتولید مناسبات نهادی و سلسله‌مراتب آکادمیک قرار می‌گیرد!

نگاه من به هنر، متأثر از سنت‌های انتقادی در نظریه هنر، زیبایی‌شناسی و علوم انسانی است؛ سنت‌هایی که هنر را پدیده‌ای خنثی و بی‌طرف نمی‌دانند، بلکه آن را در پیوندی پیچیده با سیاست، اقتصاد، ایدئولوژی و مناسبات اجتماعی تحلیل می‌کنند! از این منظر، هیچ اثر هنری‌ای بیرون از زمینه تاریخی و اجتماعی خود تولید یا فهمیده نمی‌شود، و هر مواجهه‌ای با هنر، ناگزیر نوعی موضع‌گیری فکری است! از منظر چپ فرهنگی، هنر باید نسبت خود را با نابرابری، حذف، حاشیه‌نشینی و سازوکارهای سلطه روشن کند! این به معنای تقلیل هنر به شعار یا پیام مستقیم نیست، بلکه به معنای آگاه بودن هنرمند از جایگاه خود در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی است! هنری که نسبت خود را با قدرت نسنجد، ناخواسته در خدمت آن قرار می‌گیرد!

در هنر معاصر، سنت‌هایی چون نظریه انتقادی، مطالعات فرهنگی، مارکسیسم نو، نظریه‌های پساساختارگرا، فمینیسم، پسااستعمارگرایی و نقد ایدئولوژی، ابزارهایی فراهم می‌کنند برای تحلیل این‌که چگونه قدرت از طریق تصویر، فرم، روایت و نهادهای هنری عمل می‌کند! آشنایی با این نظریه‌ها، نه یک انتخاب سلیقه‌ای، بلکه ضرورتی معرفتی برای فهم هنر معاصر است؛ هنری که خود آگاهانه درگیر مسائل هویت، بدن، طبقه، جنسیت، حافظه تاریخی و خشونت نمادین است! بی‌اطلاعی از نظریه‌های انتقادی، هنر معاصر را به سطحی از ابهام یا سوءتفاهم تقلیل می‌دهد! در چنین وضعیتی، اثر هنری یا صرفاً به‌عنوان شیئی فرمال دیده می‌شود، یا به شکلی سطحی و غیردقیق تفسیر می‌گردد! نظریه انتقادی امکان می‌دهد که هنر نه فقط دیده، بلکه خوانده شود؛ خواندنی که به روابط پنهان، حذف‌ها، سکوت‌ها و مفروضات ایدئولوژیک اثر توجه دارد!

روش تدریس من در تاریخ هنر بر مبنای رویکردی زمینه‌مند و انتقادی است؛ رویکردی که تاریخ هنر را نه به‌عنوان فهرستی خطی از سبک‌ها، هنرمندان و شاهکارها، بلکه به‌مثابه میدانی پویا از اندیشه‌ها، منازعات اجتماعی، ساختارهای قدرت و تحولات تاریخی درک می‌کند! در این شیوه، اثر هنری همواره در نسبت با شرایط سیاسی، اقتصادی، مذهبی، ایدئولوژیک و فرهنگی زمانه‌اش تحلیل می‌شود و از جداسازی آن از بستر تاریخی و اجتماعی تولیدش پرهیز می‌گردد! بعد انتقادی این روش تدریس، بر پرورش توانایی پرسش‌گری و تحلیل مستقل تأکید دارد؛ چارچوبی که تاریخ هنر را نه دانشی قطعی و بسته، بلکه روایتی قابل بازخوانی و نقد تلقی می‌کند!  هنرجو تشویق می‌شود که روایت‌های رسمی، سلسله‌مراتب تثبیت‌شده و معیارهای غالب ارزش‌گذاری هنری را به چالش بکشد و نسبت آن‌ها را با ایدئولوژی، قدرت و نهادهای هنری بررسی کند!